تبلیغات
بهترین ارائه دهنده ای کتاب و مجلات و مصالب خواندنی دیگر - مطالب ابر قضاوت
درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
لینک دوستان من
امکانات

ساعت فلش برای وبلاگ و سایت

New Page 5

طراح قالب




Powered By
RozBlog.COM

اشتباه در موضوع
امام علی(ع) ، قضاوت ، عدالت ، داستان ، حکایت ، اشتباه ، اشتباه در موضوع ، امام اول ، قاضی ، محمد جواد دارمی ، irnoor.mihanblog.com ، قاعدگی ، سنگسار ،

اشتباه در موضوع

مردی زنی را نزد عمر آورد و گفت:« من واین زن سیاه چهرایم . ولی او کودکی سفید زائیده است.»

عمر به حضار گفت:«شما چه صلاح می بینید؟»

گفتند:«او را سنگسار کن ، چطور ممکن است او و شوهرش سیاه باشند و بچه ای ایشان سفید!»

مو قعی که زن را برای سنگسار شدن می بردند ، حضرت علی (ع) وارد شد و فرمود «قضیه چیست؟» واقعه را باز گفتند.

حضرت علی (ع) به مرد گفت :«تو زنت را متهم می سازیپ؟»

_ «نه»

_«در قاعدگی به او نزدیک شده ای؟»

_«شبی به من گفت :من قاعده ام ، خیال کردم به واسطه ای سردی هوا تعلل می ورزد ، به او نزدیک شدم.»

به زن رو کرد و گفت:«در وقت قاعدگی به تو نزدیک شده است.»

«بلی از شوهرم بپرس. تن در نمی دادم و امتناع می ورزیدم .»

حضرت علی (ع) گفت:«بروید کودک مال شماست ، قاعدگی در نطفه تاثیر کرده است!...»

..::این داستان بر گرفته از کتاب قضاوتهای حیرت انگیز حضرت علی(ع) می باشد و حق چاپ و عکس برداری و هر گونه کپی برداری منحصر به انتشارات شهاب(علمی سابق) می باشد::..



نویسنده: محمد جواد دارمی | تاریخ: پنجشنبه 31 تیر 1389 موضوع: داستان های جالب , لینک ثابت نظر ها ()
اقرار
امام ، امام علی ، امام علی(ع) ، قضاوت ، عدالت ، داستان های امام علی ، اقرار ، حکم ، Irnoor ، محمد جواد دارمی ،

اقرار

جوانی در مدینه فریاد میزد؛ « ای خدائی که بزگترین داوری،میان من و مادرم داوری کن»

عمر او را دید و گفت:«چرا به مادرت نفرین میکنی؟!»

جوان گفت:«او نه ماه مرا در شکم خود داشته،دو سال نیز شیر داده است،حالا که بزرگ شده ام و چپ و راست را می شناسم و خوب و بد را تشخیص می دهم ، مرا از خود دور کرده می گوید :تو فرزندام نیستی!»


ادامه مطلب

نویسنده: محمد جواد دارمی | تاریخ: پنجشنبه 17 تیر 1389 موضوع: داستان های جالب , لینک ثابت نظر ها ()
نیرنگ
امام ، امام علی (ع) ، داستان ، قضاوت ، عدالت ، irnoorT ، قصاص ،

نیرنگ

دو مرد مالی را نزد زنی به ودیعه گذاشتند و گفتند:«اگر یکی از ما تنها برای گرفتن آن آمد ، ودیعه را به او مده تا هر دو با هم بیائیم.»با این شرط ودیعه را نزد او گذاشته و رفتند.

دیری نپائید که یکی از آنها نزد زن آمد و گفت:رفیقم مرده است ، ودیعه را به من باید بدهی.

زن ابتدا از دادن آن خوداری کرد و پس از کشمکشهای بسیار ودیعه را به وی داد.

چندی بعد دیگری آمد و ودیعه را مطالبه کرد.

زن گفت:«رفیقت آن را گرفت و می گفت تو مرده ای!»

کار به مشاجره کشید ، برای حل آن نزد عمر رفتند عمر زن را محکوم کرد.

زن از عمر خواست حضرت علی (ع) بین آنان حکم کند.

عمر به درخواست زن از حضرت علی (ع) خواست تا قضیه را فیصله دهد.

او قبول کرد و گفت :«ودیعه نزد من است ، شما قرار گذاشتید هر دو با هم آن را مطالبه کنید ، اکنون رفیقت را حاضر کن تا ودیعه را بگیرید.»

این داستان برگرفته از کتاب قضاوت های حیرت انگیز حضرت علی(ع) می باشد و حق چاپ و عکس برداری و هر گونه کپی برداری منحصر به انتشارات شهاب (علمی سابق) می باشد



نویسنده: محمد جواد دارمی | تاریخ: پنجشنبه 10 تیر 1389 موضوع: داستان های جالب , لینک ثابت نظر ها ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی
صفحات دیگر